SORT
NEW
.ساز ِعشق از ابتدا ساز ِدل انگیزی نبوداز هوس تا عشق هرگز خط ِتمییزی نبودگر چه می گویند طعمش از عسل شیرین تر استمن چشیدم،آنقدر هم شهد ِسر ریزی نبودبا خودم گفتم که جام ِعشق مستم می کندامتحان کردم ، ولیکن جام ِلبریزی نبودخنجرش در پشت ِسر بران و زخمش هم عمیقلعنتی در روبرویم خنجر ِتیزی نبودزیر و رو کردم ت
‏نوبت دکتر چشم گرفتم که ببینم چرا هروقت توی کیف پولم رو نگاه میکنم چیزی نمیبینم، دعا کنید خطرناک نباشه. 🤨🤨😂
.من ایرانینیستم چون بجایدرودمیگویم سلام و بجای بدرودمیگوییم خداحافظ.منایرانینیستم چون روز کوروش بزرگرانمیدانم (7 آبان ) چون این روزفقط درتقویم کشور من ثبت نشدهاست.من ایرانینیستم چون عربها به من آموختند به خوراکبگوییم غذا،در حالی ک خودشان بهادرار شتر میگویند غذا و من همتکرارمیکنم.من ایرانی نیستم چون ع
.مونتنی میگه «زنان را از همان کودکى براى اقدام‌هاى عاشقانه تربیت می‌کنیم، جمال آنان، خودآرائى آنان، علم، کلام و تمام وسایل آنان، فقط متوجه همین هدف است. مربى‌هایشان، جز سیماى عشق، نقشى بر لوح خاطر آنها نمى‌گذارند...» بنابراین دیوانگى است که خواسته باشیم در وجود زن‌ها بر احساسى که برایشان خیلى شدید و
کمی تاملوقتی از آستانه ی پنجاه سالگیم گذشت.فهمیدم هرچه زیستم اشتباه بود!هر چه برایم ارزش بود کم ارزش شد.حالا میفهمم چیزی بالاتر از سلامتی، چیزی بهتر از لحظه حال، با اهمیت‌تر از شادی نیست.حالا میفهمم دستاوردهایم معادل چیزهایی که در مسیر به دست آوردن همان دست آوردها از دست دادم نیستند.حالا میفهمم استرس، تشویش
.دزد پیری را به دام انداختند/دست و پا بستند و حد بنواختندگفت قاضی این خطاکاری چه بود/گفت دزد هان اگر گویم به پا خیزد ز دامان تو دودگفت هان بگوی کار خویشتن/گفت هستم همچو قاضی راهزنگفت آه زرها که بردستی کجاست/گفت در نزد شماستگفت آن لعل بداخشانی چه شد/گفت میدانم و میدانی چه شدگفت پیش کیست آن روشن نگین/گ
حداقل کمتر مرغ بخورید😐
مرگ وزندگی .......مرگ چیزی پیش‌پا‌افتاده نیست                                زندگی آنقدرها هم ساده نیستبی گمان تا انتهای فصل مرگ                                زندگی را خواند باید برگ‌برگردپای زندگی در خش‌خش است                               زندگی آلونک آرامش استزندگی یعنی وزش در باغ برگ                              
خانه تکانی دلدر خانه تکانی دلت،نگرانی هایت را بتکانخاطراتت را...!نمیگویم دور بریز، اماقاب نکن به دیوار دلت...!در جاده ی زندگی ، نگاهت که عقب عقب باشد،زمین میخوریزخم برمیداریو درد میکشیدوست خوبمنه از بی مهری کسی دلگیر شونه به محبت کسی دلگرمبخاطر آنچه که از تو گرفته شده، دلسرد مباش،تو چه میدانی؟شایدروزیساعتیآرزوی
سه قانون مادرمادرم سه قانون داشتعاشق شو، عاشق بمان و عاشق بمیر..بابا می خندید و مثل تمام مَردهای آن روزها، عشق را کیلویی چند صدا می زد! خواهرم، قانون اول را خیلی دوست داشت..آنقدر زیاد که هر روز لابه لای فرمول های ریاضی و حساب چند بار مرورش می کرد تا شاید مردی پیدا شود برای اثباتش... برادرم، دومی را... مادر زادی